10/13/2005

دل من بلوریه

اولین باری که دیدمت
دلمو امانت دادم بهت
بهت گفتم مواظبش باش
آخه میدونی که چیه ؟
جنسش یه جورایی شکستنیه
نمی دونم چی شده بود
ولی یه بار که حواست نبود
از دستت افتاد وشکسته بود
میدونستی نمیتونی ببینی رنگ ضمیرم رو
تندتند جمع کرده بودی دل شکسته ام رو
دیوونه حواست کجابود، بریده بودی دستت رو
آخه ، دل شکسته که ارزش نداره
واسه خاطرش، قلب و جونت درد بگیره
نمی دونم چه حوصله ای داشتی
نشستی و اون ها رو بهم چسبوندی
وقتی خواستم پس بگیرم امانتیم رو ،
طفره میرفتی ومن همش میخواستم، دل شکسته ام رو
دیدم که جمع شده اشک، تو چشمای قشنگ تو
دلمو بهم دادی اماحیف که شکسته بود
درسته که مثل اولش نبود
ولی چون از تو رسیده بود
از اولش هم قشنگ ترشده بود

10/09/2005

بایدها و رویاها ؛کدامیک؟


هر وقت
دلم واست تنگ ميشه
ابرها رو صدا ميزنم بيان پايين
بعد سوارشون ميشم
و ميرم اون بالا بالاها ميشينم
و زار زار گريه ميكنم
پس بدون هر وقت بارون مياد
دلم برات
تنگ شده

10/08/2005

گل من

گل من
میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی
گل من تو راز؛ما به کدام دیو گفتی
که بریده ریشه ی مهر شکسته شیشه دل
منم این گیاه تنها
به گلی امید بسته
همه شاخه ها شکسته
به امیدها نشستیم
و به بادها شکفتیم
در آن سیاه منزل
به هزار وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم

تشنه فریاد

تصویر هادرآینه ها نعره می کشند
ما را از چهار چوب تنهایی رها کنید
ما در جهان خویش آزاده بوده ایم
.
دیوارهای کور کهن ناله می کنند
ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید.
ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم
.
تک تک ستارگان همه با چشمهای تر
دامان باد را به تضرع گرفته اند
.
که ای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشک هایی از پس فریاد بوده ایم
.
غافل که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست که از نهیب غم از دست داده است
گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ایم
.
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
.
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
.
نقشی دورن آینه سرد نیستم
اما هرآنچه هستم بی درد نیستم
.
اینان به ناله آتش درد نهفته را
خاموش میکنند و فراموش میکنند
.
اما من آن ستاره دورم که آب ها
خونابه های چشم مرا نوش میکنند

10/06/2005

آن روزعصر

صدای سه تار پسرک توی ایوان هر روز عصر، دخترک را همسایه ی شیدایی
شمعدانی های لب حوض کرده بود ، طلوع نگاهشان ، غروب را تماشایی میکرد ؛
یک پرده بالاتر،یک پرده پایین تر
...
آن روزعصردخترک سهراب میخواند به گمانم فردا روزخوبی باشد وسینی چای مادر
که گفت: هست دخترم ؛ فردا مهمون داری
......
حالایک ماه میشود که دست پسربه سه تارنمی رود وهرروزغروب توی ایوان باچشم های پرازاشک زمزمه میکند:شب وسکوت وسه تاری که لال مانده منم،
بیا کمی بنوازم؛بیاکمی بزنم

10/04/2005

اشک تو داند که غم من دریا ست

گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن سخن از اشك مخواه كه سكوتت گوياست
از نگاه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
که در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست

10/03/2005

بت

بت
به نظر تو خوش باوری نیست
که آدم یه بت رو بپرسته
اونو خداش بدونه
تهایت آرزو هاش و آمالشو تو اون خلاصه کنه
و در نهایت اونو منشا تمام خوبیها و پاکیها بدونه
اما تا کی خوش باوری
ها
تا کی خود فریبی
تا کی بشینه کنار یه تندیس و با اون حرف بزنه؟سجده کنه به پاشوبا دیدنش درون رویاغرق بشه
به پاش بیفته و و دستهاش رو ببوسه
خوب فکرش رو میکنی میبینی باید یه روز به باور برسه
به باورباید بدونه که این تندیس اون چیزهایی رو که ازش میخواد هیچکدوم مهیا نمیکنه
این تلقین خودشه
ولی
چقدر اشک آور خواهد بودچقدر بغض در گلو جمع خواهد شد
چقدر سخته
موقع رسیدن به باور و شکستن این تندیس
خیلی سخت
او آیا میتواندولی میدانم نمیتواندچون تمام رنجی که از تراشیدن یه سنگ ضمخت و رسوندن اون به پیکری به نام بت در تمام وجودش لحظه به لحظه به اندازه یه دنیا آشناست
چه ضربهای چکشی که رو دستش نخورده
وچه دونه اشکهای که ازش برای جلای اون بکار نبرده
و چه سوسوی چشمانی که از دست نداده به خاطر زل زدن به تندیس به خاطر...خواسته هاش
حالا دیگه
با یقین میدونم اون نمیتونه
برج خوبیهاش رو بشکنه
ولی باید چشمشاش رو برای بدیها نا محرم کنه
چاره راه همینه
ولی
اون یه بته
فنا پذیره
پس فقط و فقط تقدیره که خواهد توانست
بر این جدایی رقم زند